تبليغاتX
My Beutiful Angels


+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم شهریور 1385ساعت 11:18  توسط بهنام | 
با سلام خدمت همه دوستان مخصوصاْ سمیه جان که افتخار دادن و یه سری به ما زدن و ما رو خوشحال کردن

امیئوارن که در تمامی لحظات زندگی شاد و خرم باشند

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم شهریور 1385ساعت 11:15  توسط بهنام | 
 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم شهریور 1385ساعت 17:21  توسط بهنام | 

      بهار زندگی   

در تمام کوچه پس کوچه های پاییزپی ات گشتم حتی لا به لای برگهای زرد وخشکیده درختان جنگل*همه جا حس می کردمت اما پیدایت نکردم می فهمیدمت اما........

تمام زمستان را درپاکی و سفیدی برف*در سرمای سنگین و بیروح کوچه های یخ زده محله تان............اما نیافتمت.

تو بودی اما تورا گم کرده بودم*در وجودم و سرما بر سنگینی غم گمشدنت می افزود و دل گرفته ام حال ترکیدن بر وجودش نمانده بود.

بهارشد درکوچه های سرخ و سبزرزها و یاسها درپی ات گشتم به قول سهراب پای پرچین ها...حتی صدای پایت را نیزکنارچشمه ها احساس میکردم.دوستت داشتم بیش ازهمیشه و پیدایت روشن تراز گذشته*وقتی که درختان مرده را دوباره زنده گردانیدی و جوجه گنجشک ها چشم به جهان زیبایت گشودند*تورا احساس میکردم با تمام وجود مانند زمانی که متولد شدم.پاک و مطهرمثل یک فرشته با دو بال سپید.چگونه می توانستم باورکنم زمین مرده دوباره زنده شده بود وزندگی را از سر گرفته*اما باورکردم وقتی که قا صدک خبرآورد که او نیزتورایافته است.

     بهار زندگی  

                                                                                        
 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم شهریور 1385ساعت 11:54  توسط بهنام | 

Hosted by Tinypic.com

 ( (    فاصله من از تو   ) ) 

 

 

 

اگربخواهم ازدوریمان بگویم بازهم باید سیلاب اشک میهمان چشمانم باشد ما هرچند ازهم دوریم اما در یک سرزمینیم و درمرزهای یک کشور.

من و تو آنقدرازهم دوریم و آنقدربه هم نزدیکیم که میتوانیم سواربرنسیم از فاصله بین لحظه ها بگذریم و یکدیگر را تنگ درآغوش بگیریم.

سطورکاغذ خوب میداند که چقدرتورا به خویش نزدیک میبینم و تا چه حد تورا خواهانم.

فاصله ها هم حکایت گر عشقند.همچنان که فرهاد درپس فاصله ها جان داد و مجنون مجنون شد.

و بدان هرچه تو ازمن می گریزی من به تو پایبند تر میشوم. پایبند و اسیر.

اسارت در قفس تنگ سینه ات آنچنان زیباست که شوق پریدن را ازیادمان میبرد.

هیچ شمرده ای روزهائی راکه بی تو گذرانده ام.هیچ به خاطرآورده ای لحظه هایی را که به امید دیدنت چه سر سختانه و چه صبورانه به انتظار نشسته ام و چشمان پرغمم را انقدرازحسرت وانتظار خالی ازاشک کرده ام که تنها امید بازگشت فروغ چشمانم دیدار دوباره ی توست.

نمی دانم کدامین عاشق دیوانه ای این چنین زندگی پیشه میکند.حتی شقایق هم که داغدارترین است ازداغ عشق من خجل می شود.

گوئی که تمام لطف و طراوت را ازوجود تو گرفته اند وعشق وصمیمیت جای خود را به کینه وانزجارداده است.

چگونه اثبات کنم که تردید تو سرابی بیش نیست. بدان که تو آن باران آرام وبی خروشی هستی که در کویر تنهائی هایم برزمین خشک و باران ندیده قلبم میبارد. توهمانی که عشق را برایم به ارمغان می آوری.

 

 ((    فاصله من از تو   )) 

                                                                                         

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم شهریور 1385ساعت 11:52  توسط بهنام | 

 ( (    کبوتر احساس    ) ) 
 
 
بازهم کبوتراحساسم بال می گشاید تادرآبی بی کران آسمان قلبت به پروازدرآید.گویا سالهاست که مفهوم پرواز درگنجایش ذهنش نیست.
چشمانم را هم آغوش خواب میگردند اما قلم هنوزهم درمیان انگشتانم به روی کاغذ می لغزد ورقص کنان ازعشق می نگارد.عشقی که سالها دروغ می پنداشتمش و حال دربرابراین قدیس این قدیس عشق سربرسجاده میگذارم و می ستا یمش.
عشق....حتی نامش نیزمرا به وجد می آورد.این حس ناب که گاه چو آتشفشان فوران می کند و گاه فرو می نشیند و تا زمانی که با من بماند برباورخویش خواهم ماند و عاشق بودن وعاشق ماندن را خواهم آموخت.
محبوب من خوب می دانی که هیچ چشمی دروغ نمی گوید.حتی چشمان سرد وبی روح ابلیس که تنها فریب در آن موج میزند.فریبی سرد همچون قندیل های آویخته بر سردرغارهای بی روشنائی گناه.
پس چگونه باور کنم تنفری را که بی رحمانه دررگهایی حیاتم تزریق می کنی حال آنکه درلرزش دستانت استواری عشقت را می بینم و در ساحل خیس چشمانت غمی به وسعت عالم خانه کرده است که دلم را به درد  می آورد.
از چه گریزانی از من و عشق من.از من و نگاه من و از لحظه های بی تو بودنم.از چه رو آهنگ رفتن را برای لحظه های سرنوشتم مینوازی.حال آنکه مدتهاست که با منی.پس تا ابد با من بمان.بمان که تو تنها امید زندگی هستی برای من.
      (( کبوتر احساس ))   

                                                                                

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم شهریور 1385ساعت 11:50  توسط بهنام | 

آری زندگی یعنی همین.

زندگی یعنی غروب لحظه ها.
زندگی هزاران آه دل.
یعنی از دریای بی پایان عشق.
جرعه ای نو شید و بر ساحل رسید.
زندگی یعنی که باید آب شد قطره قطره بر دل دریا چکید.
زندگی یعنی که در دریای غم صبر کرد و غرق شد.
زندگی یعنی نگاهی بر رخی.
زندگی یعنی که تنها تر شدن.
زندگی یعنی که عاشق تر شدن.
زندگی یعنی که با خود بی ریا.
بی ریای بی ریای بی ریا .
زندگی یعنی که عاشق بود و مرد.
زندگی یعنی که باید تا ابد چشم در راه یکی داد و ندید.
زندگی یعنی که با اشک دو چشم دیده را بر هم نهیم.






گفتم كه رفتنت يه روز قاب دلم رو ميشكنه گفتي كه اين بخت تو بود تقدير تو شكستنه هر وقت كه بارون ميزنه تو رو كنارم ميبينم حس ميكنم پيش مني هنوزم عاشقترينم گفتم بمون اون روز مياد غصه هامون تموم ميشه گفتي اگه باهام باشي لحظه هامون حروم ميشه هر وقت كه بارون ميزنه تو رو كنارم ميبينم حس ميكنم پيش مني هنوزم عاشقترينم وقتي رفتي همه دنيا رو سرم انگاري خراب شد و دلم شكست ساز من زانوي غم بغل گرفت رفت .....



«من آمدم»
آوایی از دور دستها می آید
از آنور مرز شقایقها
از آنسوی دشتهای طلایی
و آب های نیلگون
آوایی به تندی گرد باد
به نرمی گلبرگها
و به سختی کوهها
فریاد میزند، من آمدم من هستم
تا به سرود بی پایان تو گوش دهم
من برای همیشه آمدم

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم شهریور 1385ساعت 11:44  توسط بهنام | 
برای کسانی که در شیمی ۲ ضعف دارند .

http://www.khedu.ir/article/viewarticle.asp?ActiveStateCode=13&id=476&Catname

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم شهریور 1385ساعت 9:12  توسط بهنام | 
Waiting For Always

 

+ نوشته شده در  شنبه چهارم شهریور 1385ساعت 19:16  توسط بهنام | 
Book Worm
+ نوشته شده در  شنبه چهارم شهریور 1385ساعت 19:10  توسط بهنام |